محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

792

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابن عمر گفت : « خدا قتل نفس را منع فرمود . » و چيزى بيش از اين نگفت . زن پيش عبد الله بن عباس رفت و از او فتوى خواست كه گفت : « خدا فرموده به نذر وفا كنيد و مرتكب قتل مشويد و چنان بود كه عبد المطلب پسر هاشم نذر كرد كه اگر ده پسر آرد يكيشان را سر ببرد . و چون ده پسر آورد ميانشان قرعه زد كه كدام را سر ببرد و قرعه به نام عبد الله بن عبد المطلب در آمد كه او را از همه بيشتر دوست داشت ، و عبد المطلب گفت : خدايا او يا يكصد شتر . و در ميانه قرعه زد و به نام صد شتر درآمد . » پس ابن عباس به زن گفت : « راى من اينست كه به عوض پسر خود يكصد شتر سر ببرى . » و قصه به مروان رسيد كه امير مدينه بود و گفت : « فتواى ابن عمر و ابن عباس درست نيست كه نذر بر معصيت روا نباشد . » و به زن گفت : « از خدا آمرزش بخواه و توبه كن و صدقه بده و هر چه توانى نيكى كن ، اما خدايت از سر بريدن فرزند منع فرموده است . » و مردم خرسند شدند و گفتهء مروان را پسنديدند و گفتند كه فتواى وى درست است و پيوسته فتوى مىدادند كه نذر بر معصيت روا نيست . ولى روايت ابن اسحاق دربارهء نذر عبد المطلب رايجتر است كه گويد : « عبد المطلب هنگامى كه دربارهء حفر زمزم از قريش ناروايى ديد ، نذر كرد كه اگر ده پسر آورد و به كمال رسيدند كه مدافع وى توانند بود يكيشان را به نزديك كعبه سر ببرد و چون ده پسر آورد و بدانست كه مدافع وى توانند بود ، همه را فراهم آورد و نذر خويش را با ايشان در ميان نهاد و گفت كه به نذر وفا بايد كرد ، و همگان اطاعت او كردند و گفتند : « چه بايد مان كرد ؟ » عبد المطلب گفت : « هو كدامتان تيرى برگيرد و اسم خويش بر آن بنويسد و تيرها را پيش من آريد . »